بی تو شب نوری نداره ...

عشق یعنی مستی... دیوانگی


امروز می خوام با تو سخن بگویم ، با خود تو ، همین امروز ، امروز كه خسته ...
و دلشكسته از تقدیرم...
امروز كه بهانه ام رنك عاشقانه دارد...
امروز كه موج نگاهم در كوچه باغ های دلم سرگردان است...
راستی یادت می اید كه گفتی : تا ابد مرا در الاچیق محبتت محبوس می كنی ...؟؟؟!!
یادت می اید گفتی : تا همیشه تكیه گاه قلبی خسته منی...؟؟؟!!
بس چه شد كه غریب و تنها رهایم كردی...؟؟؟!!
دلم می خواهد بروم و در وادی تنهایی خود های های بگریم دلم می خواهد بروم...
بروم نمی دانم كجا اما می خواهم درانتهای این جاده ی تاریك در انتظارت بمانم ...
خوب من ، فانوس نگاهت را از من دریغ مدار...

به روز هایی میاندیشم که دست در دست
در کوچه های قلب یکدگر قدم خواهیم زد
و از سر اتفاق به مسائلی میرسیم که حال نگرانشان هستیم
و هر دو به زیر خنده خواهیم رد
از سر مشکلات امروزمان
که در سال های آینده برایمان مضحک به نظر خواهند امد
ولی اکنون آنچنان سر نوشتمان به این مسائل بسته است که خدا میداند و خودش
و امیدوارم که خدا من و تو را به یکدیگر برساند و کلمه ما را بر روی پیشانیمان برچسب کند
چرا که هردویمان از سر عشق دیدگان تری را میبینیم که هیچکس نمیتواند حتی ذره اش را درک کند

تا ته قصه چه پيدا و چه پنهون با توام
زير آوار مصيبت يا كه بارون با توام
دل به دريا زدم و كاري به دنيا ندارم
تو سكوت سنگيه دنيا، غزل خون با توام
هر چي تنها تر بشي دنيا تو رو كمتر ميخواد
خودت اونوقت مي بيني چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنيا، كه تو رو رها كنم
تو هجوم سختيا، ببين چه آسون با توام
تو زمستون سياه و سينه سوز روزگار
سخته باور، مثل جنگل تو بهارون با توام
غرق موج عشقتم، هر جا بري باهات ميام
تو سكوت بركه و خروش كارون با توام

عشق من ، در حسرتم تا روزی گل بوسه ای از لبانت بچینم...
هر چند کوچک...
آیا این شانس را به من خواهی داد ؟؟؟
عشق يعني تشنهاي خود نيز اگر ،
واگذاري آب را بر تشنهتر! ...
عشق يعني ساقي كوثر شدن
بي پر و بي پيكر و بي سر شدن! ...
عشق يعني خدمت بي منتي
عشق يعني طاعت ِ بي جنتي! ...
گاه بر بياحترامي ، احترام
بخشش و مردي به جاي انتقام! ...
عشق را ديدي خودت را خاک كن!
سينهات را در حضورش چاک كن! ...
عشق آمد ؛ خويش را گم كن عزيز!
قوّتات را ، قـُـوت ِ مردم كن عزيز! ...
عشق يعني مشكلي آسان كني
دردي از درماندهاي درمان كني! ...
عشق يعني خويشتن را گم كني
عشق يعني خويش را گندم كني! ...
عشق يعني نان ده و از دين مپرس!
در مقام بخشش از آيين مپرس! ...
هر كسي او را خدايش جان دهد ،
آدمي بايد كه او را نان دهد! ...
در تنور عاشقي سردي مكن
در مقام عشق ، نامردي مكن! ...
لاف مردي ميزني! مردانه باش!
در مسير عاشقي ، افسانه باش! ...
دين نداري ، مردمي آزاده باش!
هر چه بالا ميروي ، افتاده باش! ...
در پناه دين ، دكانداري مكن!
چون به خلوت ميروي ، كاري مكن! ...
عشق يعني ظاهر باطن نما!
باطني آكنده از نور خدا! ...
عشق يعني عارف ِ بي خرقهاي!
عشق يعني بندهي بي فِرقهاي! ...
عشق يعني آنچنان در نيستي ،
تا كه معشوقت نداند كيستي! ...
عشق يعني ذهن زيباآفرين
آسماني كردن ِ روي زمين! ...
عشق گويد مست شو گر عاقلي
از شراب غير انگوري ولي! ...
هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد!
وارد يک راه بي بنبست شد! ...
كاش در جامم شراب ِ عشق باد
خانهي جانم خراب ِ عشق باد! ...
هر كجا عشق آيد و ساكن شود ،
هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ...
در جهان هر كار خوب و ماندنيست ،
ردّپاي عشق در او ديدنيست! ...
شعرهاي خوب ِ ديوان جهان ،
سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...
« سالک »! آري ... ؛ عشق رمزي در دلست
شرح و وصف ِ عشق كاري مشكل است! ...
عشق يعني شور هستي در كلام!
عشق يعني شعر ، مستي ، والسلام! ...